بارون
سلام دختر مهروی من.... امیدوارم تو دلم راحت باشی و کاری نکرده باشم که باعث آزارت بشه. امروز از صبح داره بارون میاد یه بارون خیلی قشنگ، خیلی دوست دارم برم تو بارون پیاده روی کنم ولی نمیشه آخه میترسم مریض بشم و دوست ندارم تو اذیت بشی عزیزم بخاطر همینم از خواسته ام میگذرم . راستی مامانی دیشب انگشت بابایی رفت لای در از درد تا صبح نتونست بخوابه منم خوابم نبرد خیلی نگرانش بودم آخه خیلی درد میکشید ولی خدا رو شکر الان بهتره دردش کم شده ولی زیر ناخنش خیلی آبی شده. اگه تو اینجا بودی با دستای کوچولوت انگشت بابایی رو نوازش میکردی،بوسش میکردی زودی خوب میشد ولی خوب شد هم نبودی که شاهد درد کشیدن بابایی نبودی .... دوستت دارم دخترم ...


