دینادینا، تا این لحظه: 13 سال و 6 ماه و 20 روز سن داره

دینای مامان و بابا

بارون

سلام دختر مهروی من.... امیدوارم تو دلم راحت باشی و کاری نکرده باشم که باعث آزارت بشه. امروز از صبح داره بارون میاد یه بارون خیلی قشنگ، خیلی دوست دارم برم تو بارون پیاده روی کنم ولی نمیشه آخه میترسم مریض بشم و دوست ندارم تو اذیت بشی عزیزم بخاطر همینم از خواسته ام میگذرم . راستی مامانی دیشب انگشت بابایی رفت لای در از درد تا صبح نتونست بخوابه منم خوابم نبرد خیلی نگرانش بودم آخه خیلی درد میکشید ولی خدا رو شکر الان بهتره دردش کم شده ولی زیر ناخنش خیلی آبی شده. اگه تو اینجا بودی با دستای کوچولوت انگشت بابایی رو نوازش میکردی،بوسش میکردی زودی خوب میشد ولی خوب شد هم نبودی که شاهد درد کشیدن بابایی نبودی .... دوستت دارم دخترم ...
30 تير 1392

روز تولد فرشته کوچولوی مامان و بابا

سلام به زیباترین هدیه ی خدا   بعد از مدتها امروز بازم فرصتی پیش اومد که بیام برات بنویسم . این بار که برات مینویسم دیگه تو توی دلم نیستی کنارمی. میتونم تو رو توی آغوشم بگیرم نوازشت کنم با صدای گریه ها و خنده هات به من آرامش بدی .   دختر مهروی من تو بالاخره روز 5 فروردین ساعت 11 صبح در بیمارستان امام خمینی(نفت)آبادان دنیا اومدی. هنوزم باورم نمیشه که دوران پر از استرس بارداری تموم شده و تو کنارمی . روزی که بدنیا اومدی روز خیلی سختی بود ولی زیباترین و شیرین ترین روز زندگی من و بابات بود.من خیلی استرس داشتم وقتی پرستار اومد گفت حاضر بشم که برم اتاق عمل هم خوشحال بودم هم خیلی ترسیده بودم نه برای خودم میترسیدم که نکنه خدای نکرد...
30 تير 1392

بی قراری

دخترم فرشته کوچولوی من چند روز که خیلی بی قراری میکنی نمیتونم دلیلشو بفهمم یهو میزنی زیر گریه. دیشب من و بابایی رفتیم بازار که یه قالیچه برای نشیمن بخریم دو ساعت کارمون طول کشید وقتی برگشتیم تو توی بغل عمه داشتی جیغ میکشیدی تقریبا تا دو ساعت بی قراری میکردی یه خرده شیر خوردی و دوباره شروع کردی به گریه تا اینکه خوابت برد . کاش میدونستم چه اتفاقی میفته که تو اینقدر بی قرار میشی . حاضرم هرکاری انجام بدم که تو دوباره دینای آروم و دوست داشتنی خودم بشی.   راستی یادم رفت بگم که دو روز پیش اتفاق بدی افتاد بابایی تو رو از راه پله میبرد پایین که سر پله های آخر لیز خورد و داد کشید معصومه دینااااااااااااا منم فکر کردم تو از دستش افتادی و چیزی...
30 تير 1392

لباسهای نو

سلام مامانی   دیروز کلی از لباسایی که تو بارداری برات خریده بودم رو اوردم بیرون و یکی یکی تنت کردم بیشترشون اندازه ات شدن. الهی من قربون دخترم بشم که داره بزرگ و بزرگتر میشه خیلی ذوق کردم دیدن اون لباسا تو تنت انرژی خاصی بهم داد یادش بخیر همه اونا رو موقعی که تو دلم بودی برات خریدم موقع خریدشون چقدر ذوق میکردم با خودم میگفتم یعنی دختر من اینقدر کوچولویه که این لباسا رو میپوشه!   دیشب رفتیم خونه مامان بزرگ تو اونجا کلی شیر خوردی و خوابت برد یه دفعه تمام شیری که خورده بودی رو با پرتاب دادی بیرون خیلی ترسیدم خیلی. خیلی ما رو ترسوندی ، عمه ها و مامان بزرگ هم ترسیدن تمام لباسات کثیف شد لباسای مامان هم کثیف کردی ولی اشکال نداره م...
24 تير 1392

مکیدن دست

سلام مامانی   امروز دلم و به دریا زدم و یه کار بزرگ کردم نشستم پای لپ تاپ و خیلی از عکساتو تو وبت آپ کردم. خیلی وقت بود که میخواستم این کارو انجام بدم ولی وقت نمیشد . ببخشید دخترم اگه نوشته هام بروز نیستن از این به بعد سعی میکنم زود به زود بیام و برات بنویسم. تو داری کم کم بزرگ میشی دیگه زیاد اذیتم نمیکنی فقط این رفلاکس اعصاب منو خرد کرده خیلی ناراحت میشم وقتی بالا میاری بعضی اوقات اینقدر شدیده که کل صورتت کثیف میشه ... از وقتی بدنیا اومدی انگشتتو تو دهنت میزاشتی الانم این کار رو میکنی و من اینکارتو خیلی دوست دارم بعضی اوقات خیلی با حرص میخوری و بعدش گریه میکنی ...
24 تير 1392

چرخیدن

وقتی میخوابونمت اینقدر غلت میزنی که کلا تغییر جهت میدی پاهاتم که همیشه رو به آسمونه ...
23 تير 1392