بی قراری
دخترم
فرشته کوچولوی من چند روز که خیلی بی قراری میکنی نمیتونم دلیلشو بفهمم یهو میزنی زیر گریه. دیشب من و بابایی رفتیم بازار که یه قالیچه برای نشیمن بخریم دو ساعت کارمون طول کشید وقتی برگشتیم تو توی بغل عمه داشتی جیغ میکشیدی تقریبا تا دو ساعت بی قراری میکردی یه خرده شیر خوردی و دوباره شروع کردی به گریه تا اینکه خوابت برد . کاش میدونستم چه اتفاقی میفته که تو اینقدر بی قرار میشی . حاضرم هرکاری انجام بدم که تو دوباره دینای آروم و دوست داشتنی خودم بشی.
راستی یادم رفت بگم که دو روز پیش اتفاق بدی افتاد بابایی تو رو از راه پله میبرد پایین که سر پله های آخر لیز خورد و داد کشید معصومه دینااااااااااااا منم فکر کردم تو از دستش افتادی و چیزیت شده فقط خدا میدونه که اون لحظه چی به من گذشت مردم و زنده شدم پریدم بیرون، جیغ کشیدم گفتم دینا چی شده دیدم تو توی دست بابایی داری گریه میکنی و قرمز شده بودی بابایی گقت که تو خوبی و مشکلی نداری و خودش آسیب دیده بود که خدا رو شکر فقط یه کوفتگی ساده بود ولی خدا بهت رحم کرد دخترم از این به بعد بابایی موقع پایین رفتن از پله ها بیشتر حواسشو جمع میکنه.
خدایاااااااااااااااااا خودت به دخترم آرامش بده و حفظش کن من دخترم به تو سپردم..


بی قراری
