بی قراری
دخترم فرشته کوچولوی من چند روز که خیلی بی قراری میکنی نمیتونم دلیلشو بفهمم یهو میزنی زیر گریه. دیشب من و بابایی رفتیم بازار که یه قالیچه برای نشیمن بخریم دو ساعت کارمون طول کشید وقتی برگشتیم تو توی بغل عمه داشتی جیغ میکشیدی تقریبا تا دو ساعت بی قراری میکردی یه خرده شیر خوردی و دوباره شروع کردی به گریه تا اینکه خوابت برد . کاش میدونستم چه اتفاقی میفته که تو اینقدر بی قرار میشی . حاضرم هرکاری انجام بدم که تو دوباره دینای آروم و دوست داشتنی خودم بشی. راستی یادم رفت بگم که دو روز پیش اتفاق بدی افتاد بابایی تو رو از راه پله میبرد پایین که سر پله های آخر لیز خورد و داد کشید معصومه دینااااااااااااا منم فکر کردم تو از دستش افتادی و چیزی...
لباسهای نو
سلام مامانی دیروز کلی از لباسایی که تو بارداری برات خریده بودم رو اوردم بیرون و یکی یکی تنت کردم بیشترشون اندازه ات شدن. الهی من قربون دخترم بشم که داره بزرگ و بزرگتر میشه خیلی ذوق کردم دیدن اون لباسا تو تنت انرژی خاصی بهم داد یادش بخیر همه اونا رو موقعی که تو دلم بودی برات خریدم موقع خریدشون چقدر ذوق میکردم با خودم میگفتم یعنی دختر من اینقدر کوچولویه که این لباسا رو میپوشه! دیشب رفتیم خونه مامان بزرگ تو اونجا کلی شیر خوردی و خوابت برد یه دفعه تمام شیری که خورده بودی رو با پرتاب دادی بیرون خیلی ترسیدم خیلی. خیلی ما رو ترسوندی ، عمه ها و مامان بزرگ هم ترسیدن تمام لباسات کثیف شد لباسای مامان هم کثیف کردی ولی اشکال نداره م...
گرفتن جغجغه
مکیدن دست
سلام مامانی امروز دلم و به دریا زدم و یه کار بزرگ کردم نشستم پای لپ تاپ و خیلی از عکساتو تو وبت آپ کردم. خیلی وقت بود که میخواستم این کارو انجام بدم ولی وقت نمیشد . ببخشید دخترم اگه نوشته هام بروز نیستن از این به بعد سعی میکنم زود به زود بیام و برات بنویسم. تو داری کم کم بزرگ میشی دیگه زیاد اذیتم نمیکنی فقط این رفلاکس اعصاب منو خرد کرده خیلی ناراحت میشم وقتی بالا میاری بعضی اوقات اینقدر شدیده که کل صورتت کثیف میشه ... از وقتی بدنیا اومدی انگشتتو تو دهنت میزاشتی الانم این کار رو میکنی و من اینکارتو خیلی دوست دارم بعضی اوقات خیلی با حرص میخوری و بعدش گریه میکنی ...
پاهای کوچولوی دینا
چرخیدن
وقتی میخوابونمت اینقدر غلت میزنی که کلا تغییر جهت میدی پاهاتم که همیشه رو به آسمونه ...
دست تو
تو بغل بابایی خوابت برده بود و دستت روی دهن بابا. بابایی این حرکتتو خیلی دوست داشت منم خیلی دوست داشتم ...
آویز تخت
قربون ذوقت بشم مامانی. آویز تختت رو خیلی دوست داری هر وقت میزارمت توی تخت و چشمت به آویز میخوره کلی ذوق میکنی و شروع میکنی به حرف زدن با عروسکا ، پاهات و دستات و تند تند تکون میدی عاشق این حرکاتتم ...











