بعد از مدتها
سلام دختر مهروی من
الان که این مطلبو برات مینویسم ساعت 3:20 صبحه و من بیدار ، تو بابایی خوابیدین ولی من خوابم نمیاد. خیلی وقته که دوست دارم بیام اینجا و برات بنویسم ولی نمیشه از دست تو و بابایی من دیگه فرصتی ندارم برای خودم ، ولی بازم شکر که شماها کنارم هستین شکایتی نیست.
هر روز که بزرگتر میشی بیشتر متوجه میشم که چقدر دوست دارم و بهت وابسته شدم دیگه نمیتونم دوریتو تحمل کنم وقتی بابایی برای چند دقیقه میبرت خونه مامان بزرگ همش چشم به در که کی میای و تو صورتم لبخند میزنی. خدا رو شکر کم کم داری بزرگ و بزرگتر میشی و مامانی رو زیاد اذیت نمیکنی فقط خدا کنه زود این رفلاکس هم خوب بشه چون فکر میکنم وقتی بالا میاری اذیت میشی . هر دفعه با هر بالا آوردن تو گریه میکنی و وقتی هم میخوام پاکت کنم بازم گریه میکنی. این روزا خیلی شیطون شدی یاد گرفتی از خودت صدا در میاری ، کلی قرقر میکنی ولی من این قرقراتو دوست دارم خیلی ، دستت هم همش تو دهته ولی بازم این حرکتتو دوست دارم. راستی یادم رفت بگم که امروز روز 5 ماه رمضانه. یادش بخیر پارسال این موقع تو تو دلم بودی ولی خیلیییییییییی کوچولو بودی پارسال نیمه ماه رمضان بود که فهمیدم خدا تو رو به من داده چقدر من و بابایی خوشحال شدیم و با به بدنیا اومدنت خوشحالیمون چند برابر شد تو به زندگی من و بابا روح تازه ای دادی...
دوستت دارم دخترم .. دوستت دارم


بعد از مدتها
