دینادینا، تا این لحظه: 13 سال و 6 ماه و 20 روز سن داره

دینای مامان و بابا

تولد بابایی

1392/8/27 14:48
نویسنده : mamani
351 بازدید
اشتراک گذاری

دو روز پیش تولد بابایی بود و من تصمیم گرفتم که با هم بریم خرمشهر محل کار بابا و غافلگیرش کنیم. تا مامانی آماده شد و تو رو آماده کرد ساعت 12 ظهر شده بود . سر راه رفتیم گل خریدیم بعدشم یه ماشین گرفتیم و به سمت خرمشهر راه افتادیم وقتی رسیدیم بانک من و تو  رفتیم پشت شیشه روبروی بابا ایستادیم بابایی که سرگرم صحبت کردن با مشتری بود حواسش به ما نبود یه لحظه سرشو آورد بالا و ما رو دید خیلی تعجب کرده بود و من موفق شدم سوپرایزش کنم . ولی تو انگار بیشتر بابایی سوپرایز شده بودی و خیلی هم از دیدن بابایی خوشحال بودی . اون روز بابایی مرخصی گرفت و زودتر کارشو تعطیل کرد که بریم رستوران و با هم غذا بخوریم رفتیم رستوران باباطاهر و غذا خوردیم صاحب رستوران که یه پیرمرد خیلی مهربون بود کلی باهات بازی کرد و خیلی ار تو خوشش اومده بود . قربون دخترم برم که اینقدر شیرینه و خودشو تو دل همه جا میکنه .

 

من اون روز خیلی بهم خوش گذشت و از اینکه تونسته بودم بابایی رو خوشحال کنم راضی بودم و انرژی تازه ای گرفتم. الانم تو اومدی کنار من و برای اینکه دستت یه لپ تاپ برسه داری سعی میکنی که هر جور شده بلند بشی.قلب

 

اینم گلی که برای بابایی گرفتیم

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)