اولین مسافرت دینا
دختر مهروی من سلام
بازم بدقول شدم و دیر اومدم که برات مطلب بنویسم شرمنده ام دختر عزیزم.
چند روزی میشه که از شمال برگشتیم این اولین مسافرت طولانی تو بود خیلی خوش گذشت تو هم کلی بازی کردی و ذوق داشتی . خاله سکینه و خاله زینب و دایی مهدی و مامان بزرگ توی این سفر همراه ما بودند، ما روز شنبه صبح ساعت 5 حرکت کردیم تو هم چون زود از خواب پا شده بودی همش بهونه میگرفتی و گریه میکردی تا شب که رسیدیم همدان تو همش گریه میکردی و به زور شیر میخوردی اون روز من پشیمون شدم که اومدیم مسافرت فکر میکردم که در حقت ظلم کردم و نباید به این مسافرت می اومدم ولی خدا رو شکر روز بعد حالت عوض شد و همش توی ماشین بازی میکردی و می خندیدی و با علی کوچولو بازی میکردی آخه خاله سکینه و عمو میثم و علی تو ماشین ما بودند . وقتی به جنگلای شمال رسیدیم تو به جاده خیره شده بودی و چشم از زیبایی راه بر نمیداشتی.
قربون خدا برم که این همه زیبایی به ما داده که ما ازش لذت ببریم خدایا شکرت...
وقتی رفتیم لب دریا تو کلی ذوق کردی من و بابایی هم کلی آب بازی کردیم و خوش گذروندیم تو و فاطمه هم کنار مامان بزرگ بودین، روز بعدشم رفتیم توی جنگلهای اطراف انزلی اونجا هم خیلی خوش گذشت . فقط حیف که این مسافرت خیلی کوتاه بود ولی بابایی قول داد که دوباره ما رو یه مسافرت ببره البته اگه بهش مرخصی بدن.


اولین مسافرت دینا
