دینادینا، تا این لحظه: 13 سال و 6 ماه و 21 روز سن داره

دینای مامان و بابا

این روزهای دخترم

دختر عزیزم بازم بعد از یه غیبت طولانی اومدم که برات بنویسم. این روزا خیلی شیطون شدی نمیتونم زیاد بیام اینجا تا برات بگم که چقدر شیرین شدی و دوست داشتنی هر روز که میگذره احساس میکنم عشقم بهت بیشتر و بیشتر میشه ، هر روز صبح وقتی چشاتو باز میکنی و منو می بینی بهم لبخند میزنی و من با لبخند تو جون میگیرم انگار دوباره زنده میشم احساسم قابل گفتن نیست. انشالله وقتی مادر شدی احساس منو میفهمی عزیزم   این روزا همش در حال غلت زدن هستی دوست داری همش غلت بزنی، توجهت به من و بابایی بیشتر شده وقتی بیشتر از 5 دقیقه تنهات میزاریم شروع میکنی به سر و صدا و جیغ کشیدن قربونت برم که اینقدر باهوشی . همه اسباب بازیهاتو تو دستت میگیری و باهاشون بازی میک...
2 شهريور 1392

سونوگرافی

دخترم دختر مهروی من قربونت برم که چقدر حساسی و میفهمی کی غریبه ست و کی آشنا، وقتی یه نفر رو برای اولین بار می بینی اصلا براش نمیخندی .5 شنبه رفتیم پیش دکتر خالقی جو در مورد رفلاکست باهاش حرف زدیم و دکتر هم گفت باید سونو بشی که بفهمیم اصلا رفلاکس داره یا نه. امروز رفتیم سونوگرافی سدیدی که تو رو سونو کنه . وقتی وارد سونوگرافی شدیم یاد دوران بارداریم افتادم ،وقتی تو توی دلم بودی خیلی اونجا میرفتیم تا از سلامتی ات مطمین بشیم. امروز تو روی تختی خوابیدی که من همیشه با استرس روی اون میخوابیدم و چشمم به دهن آقای سدیدی بود که چی میخواد بگه. یادش بخیر چه روزایی بود با تمام استرس ها و نگرانی هایی که تو اون دوران داشتم ولی بازم شیرین و لذت بخش بود دلم...
12 مرداد 1392

فاطمه کوچولو دختر خاله زینب

دخترکم دینا امروز یعنی 2 مرداد 1392 فاطمه دختر خاله زینب به دنیا اومد. وااااای خیلی دوست دارم ببینمش ولی باید تا فردا صبر کنم. عمو سعید گفت که شبیه زهرا کوچولویه . امیدوارم هم بازی و دوست خوبی برای تو باشه   فاطمه کوچولوووووووووووووووووو به دنیای رنگارنگ ما خوش اومدی ...
2 مرداد 1392

مهمانی

دخترم دیروز خونه مامان بزرگ دعوت بودیم البته مهمانی عمو محسن بود ولی خونه مامان بزرگ برگزار شد . شما خیلی بهت خوش گذشت کلی بازی کردی و حرف میزدی و می خندیدی به منم خیلی خوش گذشت چون احساس کردم دخترم خانم شده دیگه مامانشو اذیت نمیکنه. قربون دختر کوچولوی خودم برم   دیروز بافتنی هایی که برات سفارش دادم به دستم رسید کلی ذوق کردم با دیدنشون . انشاله هفته آینده میریم آتلیه و باهاشون عکس میگیری.   ...
2 مرداد 1392

روز تولد فرشته کوچولوی مامان و بابا

سلام به زیباترین هدیه ی خدا   بعد از مدتها امروز بازم فرصتی پیش اومد که بیام برات بنویسم . این بار که برات مینویسم دیگه تو توی دلم نیستی کنارمی. میتونم تو رو توی آغوشم بگیرم نوازشت کنم با صدای گریه ها و خنده هات به من آرامش بدی .   دختر مهروی من تو بالاخره روز 5 فروردین ساعت 11 صبح در بیمارستان امام خمینی(نفت)آبادان دنیا اومدی. هنوزم باورم نمیشه که دوران پر از استرس بارداری تموم شده و تو کنارمی . روزی که بدنیا اومدی روز خیلی سختی بود ولی زیباترین و شیرین ترین روز زندگی من و بابات بود.من خیلی استرس داشتم وقتی پرستار اومد گفت حاضر بشم که برم اتاق عمل هم خوشحال بودم هم خیلی ترسیده بودم نه برای خودم میترسیدم که نکنه خدای نکرد...
30 تير 1392

بی قراری

دخترم فرشته کوچولوی من چند روز که خیلی بی قراری میکنی نمیتونم دلیلشو بفهمم یهو میزنی زیر گریه. دیشب من و بابایی رفتیم بازار که یه قالیچه برای نشیمن بخریم دو ساعت کارمون طول کشید وقتی برگشتیم تو توی بغل عمه داشتی جیغ میکشیدی تقریبا تا دو ساعت بی قراری میکردی یه خرده شیر خوردی و دوباره شروع کردی به گریه تا اینکه خوابت برد . کاش میدونستم چه اتفاقی میفته که تو اینقدر بی قرار میشی . حاضرم هرکاری انجام بدم که تو دوباره دینای آروم و دوست داشتنی خودم بشی.   راستی یادم رفت بگم که دو روز پیش اتفاق بدی افتاد بابایی تو رو از راه پله میبرد پایین که سر پله های آخر لیز خورد و داد کشید معصومه دینااااااااااااا منم فکر کردم تو از دستش افتادی و چیزی...
30 تير 1392

لباسهای نو

سلام مامانی   دیروز کلی از لباسایی که تو بارداری برات خریده بودم رو اوردم بیرون و یکی یکی تنت کردم بیشترشون اندازه ات شدن. الهی من قربون دخترم بشم که داره بزرگ و بزرگتر میشه خیلی ذوق کردم دیدن اون لباسا تو تنت انرژی خاصی بهم داد یادش بخیر همه اونا رو موقعی که تو دلم بودی برات خریدم موقع خریدشون چقدر ذوق میکردم با خودم میگفتم یعنی دختر من اینقدر کوچولویه که این لباسا رو میپوشه!   دیشب رفتیم خونه مامان بزرگ تو اونجا کلی شیر خوردی و خوابت برد یه دفعه تمام شیری که خورده بودی رو با پرتاب دادی بیرون خیلی ترسیدم خیلی. خیلی ما رو ترسوندی ، عمه ها و مامان بزرگ هم ترسیدن تمام لباسات کثیف شد لباسای مامان هم کثیف کردی ولی اشکال نداره م...
24 تير 1392

مکیدن دست

سلام مامانی   امروز دلم و به دریا زدم و یه کار بزرگ کردم نشستم پای لپ تاپ و خیلی از عکساتو تو وبت آپ کردم. خیلی وقت بود که میخواستم این کارو انجام بدم ولی وقت نمیشد . ببخشید دخترم اگه نوشته هام بروز نیستن از این به بعد سعی میکنم زود به زود بیام و برات بنویسم. تو داری کم کم بزرگ میشی دیگه زیاد اذیتم نمیکنی فقط این رفلاکس اعصاب منو خرد کرده خیلی ناراحت میشم وقتی بالا میاری بعضی اوقات اینقدر شدیده که کل صورتت کثیف میشه ... از وقتی بدنیا اومدی انگشتتو تو دهنت میزاشتی الانم این کار رو میکنی و من اینکارتو خیلی دوست دارم بعضی اوقات خیلی با حرص میخوری و بعدش گریه میکنی ...
24 تير 1392

بعد از مدتها

سلام دختر مهروی من   الان که این مطلبو برات مینویسم ساعت 3:20 صبحه و من بیدار ، تو بابایی خوابیدین ولی من خوابم نمیاد. خیلی وقته که دوست دارم بیام اینجا و برات بنویسم ولی نمیشه از دست تو و بابایی من دیگه فرصتی ندارم برای خودم ، ولی بازم شکر که شماها کنارم هستین شکایتی نیست.   هر روز که بزرگتر میشی بیشتر متوجه میشم که چقدر دوست دارم و بهت وابسته شدم دیگه نمیتونم دوریتو تحمل کنم وقتی بابایی برای چند دقیقه میبرت خونه مامان بزرگ همش چشم به در که کی میای و تو صورتم لبخند میزنی. خدا رو شکر کم کم داری بزرگ و بزرگتر میشی و مامانی رو زیاد اذیت نمیکنی فقط خدا کنه زود این رفلاکس هم خوب بشه چون فکر میکنم وقتی بالا میاری اذیت میشی . هر ...
23 تير 1392