دینادینا، تا این لحظه: 13 سال و 6 ماه و 21 روز سن داره

دینای مامان و بابا

شیطنتهای جدید

دختر قشنگم این روزا خیلی شیطون شدی وقتی میری بیرون کلی بازی میکنی و از خودت صدا در میاری و وقتی کسی رو می بینی دستاتو تند تند تکون میدی، گاهی اوقات مردم  لپاتو میکشن و بعضی اوقات هم می بوسنت که من این کارشونو دوست ندارم آخه چند روز قبل روی دست و پاهات دونه های قرمز زد که دکتر گفت ویروسه و از طریق بزاق دهان منتقل میشه دوست ندارم دوباره مریض بشی . توی کالسکه همش میخوای بشینی و خودتو به میز جلوی کالسکه میچسبونی . از وقتی سوپ بهت میدم بهتر غذا میخوری و کلی ذوق نشون میدی برای قاشقت ،همش میخوای قاشقتو بگیری و باهاش بازی کنی البته شما فقط بعد از ظهر و شب اشتها داری و صبح که همش خوابی و ظهر هم نمیدونم چرا نمیخوری. هر روز که میگذره شیرین و...
16 مهر 1392

اولین مسافرت دینا

دختر مهروی من سلام   بازم بدقول شدم و دیر اومدم که برات مطلب بنویسم شرمنده ام دختر عزیزم. چند روزی میشه که از شمال برگشتیم این اولین مسافرت طولانی تو بود خیلی خوش گذشت تو هم کلی بازی کردی و ذوق داشتی . خاله سکینه و خاله زینب و دایی مهدی و مامان بزرگ توی این سفر همراه ما بودند، ما روز شنبه صبح ساعت 5 حرکت کردیم تو هم چون زود از خواب پا شده بودی همش بهونه میگرفتی و گریه میکردی تا شب که رسیدیم همدان تو همش گریه میکردی و به زور شیر میخوردی اون روز من پشیمون شدم که اومدیم مسافرت فکر میکردم که در حقت ظلم کردم و نباید به این مسافرت می اومدم ولی خدا رو شکر روز بعد حالت عوض شد و همش توی ماشین بازی میکردی و می خندیدی و با علی کوچولو بازی می...
3 مهر 1392

اولین کلمه

دختر چشمون سیاه من   مامان قربون چشمای قشنگت بشه هر روز که میگذره تو شیرین و شیرینتر میشی و من بیشتر بهت وابسته میشم . چند روز که شروع کردی به دد گفتن، من و بابایی هم کلی ذوق میکنیم. آفرین دختر قشنگم که چقدر زرنگی ولی دوست دارم زود به حرف بیای و و اولین کلمه ای که میگی مامان باشه ، من و بابایی همیشه سر این موضوع با هم کلکل میکنیم بابایی میگه دخترم اول باید بگه بابا منم میگم نه باید بگه مامان.   راستی دو روز پیش حکم جدید بابایی اومد و بابا شد رییس شعبه...مبارک باشه عشقم امیدوارم هر روز موفق و موفق تر بشی دوستت دارم قراره 10 روز دیگه بریم مسافرت ولی من نگرانم مامان، میترسم اذیت بشی و نتونم اون طور که باید ازت مواظبت کنم ام...
12 شهريور 1392

فقط عکس

عکسهای دوست داشتنی تو         برای دیدن ادامه عکسها به ادامه مطلب بروید             ...
2 شهريور 1392

این روزهای دخترم

دختر عزیزم بازم بعد از یه غیبت طولانی اومدم که برات بنویسم. این روزا خیلی شیطون شدی نمیتونم زیاد بیام اینجا تا برات بگم که چقدر شیرین شدی و دوست داشتنی هر روز که میگذره احساس میکنم عشقم بهت بیشتر و بیشتر میشه ، هر روز صبح وقتی چشاتو باز میکنی و منو می بینی بهم لبخند میزنی و من با لبخند تو جون میگیرم انگار دوباره زنده میشم احساسم قابل گفتن نیست. انشالله وقتی مادر شدی احساس منو میفهمی عزیزم   این روزا همش در حال غلت زدن هستی دوست داری همش غلت بزنی، توجهت به من و بابایی بیشتر شده وقتی بیشتر از 5 دقیقه تنهات میزاریم شروع میکنی به سر و صدا و جیغ کشیدن قربونت برم که اینقدر باهوشی . همه اسباب بازیهاتو تو دستت میگیری و باهاشون بازی میک...
2 شهريور 1392