دینادینا، تا این لحظه: 13 سال و 6 ماه و 20 روز سن داره

دینای مامان و بابا

آویز تخت

قربون ذوقت بشم مامانی.  آویز تختت رو خیلی دوست داری هر وقت میزارمت توی تخت و چشمت به آویز میخوره کلی ذوق میکنی و شروع میکنی به حرف زدن با عروسکا ، پاهات و دستات و تند تند تکون میدی عاشق این حرکاتتم ...
23 تير 1392

خواب ناز

اینجا فکر کنم یه ماه داشتی         اینجا سه روزت بود مامان بزرگها حمومت دادن و لباس تمیز پوشوندنت تو هم آروم گرفتی خوابیدی   ...
23 تير 1392

بعد از مدتها

سلام دختر مهروی من   الان که این مطلبو برات مینویسم ساعت 3:20 صبحه و من بیدار ، تو بابایی خوابیدین ولی من خوابم نمیاد. خیلی وقته که دوست دارم بیام اینجا و برات بنویسم ولی نمیشه از دست تو و بابایی من دیگه فرصتی ندارم برای خودم ، ولی بازم شکر که شماها کنارم هستین شکایتی نیست.   هر روز که بزرگتر میشی بیشتر متوجه میشم که چقدر دوست دارم و بهت وابسته شدم دیگه نمیتونم دوریتو تحمل کنم وقتی بابایی برای چند دقیقه میبرت خونه مامان بزرگ همش چشم به در که کی میای و تو صورتم لبخند میزنی. خدا رو شکر کم کم داری بزرگ و بزرگتر میشی و مامانی رو زیاد اذیت نمیکنی فقط خدا کنه زود این رفلاکس هم خوب بشه چون فکر میکنم وقتی بالا میاری اذیت میشی . هر ...
23 تير 1392