بی قراری
دخترم فرشته کوچولوی من چند روز که خیلی بی قراری میکنی نمیتونم دلیلشو بفهمم یهو میزنی زیر گریه. دیشب من و بابایی رفتیم بازار که یه قالیچه برای نشیمن بخریم دو ساعت کارمون طول کشید وقتی برگشتیم تو توی بغل عمه داشتی جیغ میکشیدی تقریبا تا دو ساعت بی قراری میکردی یه خرده شیر خوردی و دوباره شروع کردی به گریه تا اینکه خوابت برد . کاش میدونستم چه اتفاقی میفته که تو اینقدر بی قرار میشی . حاضرم هرکاری انجام بدم که تو دوباره دینای آروم و دوست داشتنی خودم بشی. راستی یادم رفت بگم که دو روز پیش اتفاق بدی افتاد بابایی تو رو از راه پله میبرد پایین که سر پله های آخر لیز خورد و داد کشید معصومه دینااااااااااااا منم فکر کردم تو از دستش افتادی و چیزی...








